۱ـ اولین بار بود که داغ یه عزیز دلم رو به آتیش کشید . خیلی سخته . میسوزونه این داغ چه سوزوندنی .
۲- دیروز نه صبحونه ....نه ناهار ...فقط گریه و جیغ و شیون ...بعد هم تهوع و سرگیجه و سردرد .
۳ـ مهناز زنگ زد و باز هم گریه...گریه...
۴ـ محمد گیر داد که منو ببره بهم سرم بزنن...
۵ـ مانا رسید و ۳ تا آمپول بهم تزریق کرد . از آمپول و سرم متنفرم .ولی برای این که سر پا باشم و بتونم باهاش برم قبول کردم .
۶ـ ههناز وسط گریه می خندید ...یاد نوجوونیهامون می افتاد
۷ اس ام اس تسلیت ساده ی داداش ۱۷ سالم به دلم نشست.
۸ ـنیم ساعت بعد از تزریق حالم خوب شد و دوباره گریه ...شخم زدن خاطرات ...حسرت...حسرت...حسرت...
۹ ـ حسن و خانومشون اومدن و رفتیم خونه ی قیصر. تو راه مینا اس ام اس تسلیت فرستاد.
۱۰ـدم در بیوک و فریدون رو دیدیم
۱۱ ـ تو خونه همه چشمشون به صفحه ی تلویزیون بود که داشت قیصر نشون می داد .
۱۲ ـ تو اینترنت خونده بودم پدر قیصر گفته که اونو صد در صد تو دزفول دفن می کنن
۱۳ ـ توی اینترنت خونده بودم که خانوم راکعی و بقیه گفتن تلاش می کنن که اون تو تهران و در قطعه هنرمندان دفن بشه
۱۴ ـ توی خونه شون صدای ساعد رو میشنیدم که داشت سعی می کرد پدر قیصر رو متقاعد کنه اما نمی شد
۱۵ ـ آیه رو دیدم که چه بزرگ شده بود ـ ۱۳ ساله ـ و چه خون گرم و با محبت بود .(آخرین باری که دیده بودمش ۵ سالش بود. تو بیمارستان. بعد از اون تصادف شوم )
۱۶ ـ خانوم قیصر چه صبور و چه عزیز و چه مسلط به امور بود
۱۷ ـ آقای چاووشی سعی میکرد پدر قیصر رو متقاعد کنه که قیصر فقط برای فامیل نیست.برای همه ی اهل ادبه ...که فامیل نهایتن تا ۵۰ سال دیگه زنده اس...اما پدر قیصر متقاعد نمی شد
۱۸ ـ بعضیا برام آشنا بودن مثل طاهره مثل شادی . مثل فریبا . مثل افشین . مثل مهرداد ...حسین...ساعد...سهیل...وحید...خواهر و برادر قیصر رو هم تشخیص دادیم .
۱۹ ـ خانوم راکعی و آقای عبدالملکیان هم نتونستن پدر قیصر رو راضی کنن...که اون هم البته پدر بود...وجوابگوی اهل قبیله ش
۲۰ ـ و قیصر چه پدر خانوم نازنینی داره . حجه الاسلام اشراقی
۲۱ ـ من و مهناز داشتیم بال بال می زدیم برای سرک کشیدن تو اتاق قیصر و گرفتن یه عکس ...اما نشد.با این که درش باز بود . حتی یه نیم نگاه هم نشد .
۲۲ ـ و باز هم پدر قیصر متقاعد نشد .
۲۳ ـ شام دادن و ما نموندیم .
۲۴ - به ساعد گفتم تو رو خدا متقاعدشون کنین .گفت ما تلاش می کنیم شما هم دعا کنین
۲۵ ـ من رفتم وسایلم رو برداشتم و رفتم خونه ی مهناز که صبح به اتفاق زهرا بریم خانه ی شاعران و خداحافظی با قیصر
۲۶ ـ شب قبل از خواب... هی حرف زدیم و گریه کردیم . خاک می ریزن رو اون چشما...رو اون نازنین ترین ...
۲۷ ـ قبل از خواب دعا کردم : خدایا قیصر توی عالم خواب پدرشون رو متقاعد کنه .
۲۸ ـ تا صبح ۱۰ بار بیدار شدم و هربار تا بیدار میشدم متوجه می شدم دارم به قیصر فکر می کنم و دلم داره مچاله میشه .
۲۹ ـ بعد از صبحونه ی سرپایی یه مسکن و یه تقویتی خوردیم و رفتیم
۳۰ ـ خانه ی شاعران شلوغ و سیاه بود .
۳۱ ـ بعضی از بچه های ر.ا.د.ی.و هم بودن . مثلا فرزاد و افشین و دو تا حسین
۳۲ ـ آرزو هم خودش رو رسوند
۳۴ ـ همه جا عکس و شعر قیصر
۳۵ـ خاتمی عزیز هم اومده بود اما سخنرانی نکرد که اون همیشه با شعور بوده و هست
۳۶ ـ دیگه حالمون از پر حرفی های محمودی گرفته بود .
۳۷ ـ هم سراج ...هم افتخاری ...با بغض به پایان ترانه هاشون رسیدن
۳۸ ـ ما و افتخاری نیلوفرانه رو با هم خوندیم و با هم گریه کردیم .
۳۹ ـ لا اله الا الله ...محمد است رسول الله ...لا اله الا الله ....
۴۰ ـ دانشگاه و فقط یه دور تو دانشکده ادبیات و همراهی دانشوجوها تا بهشت زهرا ... لا اله الا الله ...محمد است رسول الله ... لا اله الا الله ...
۴۱ـ زهرا رفت سر کار . منو مهناز و حسن به سوی بهشت زهرا
۴۲ ـ خبر می دن : هنوز متقاعد نشدن . می ریم که شاعر رو غسل بدن .
۴۳ ـ من از حسن می پرسم : سلامای منو به قیصر می رسوندین ؟ میگه : آره . خدا شاهده . شما رو خیلی دوست داشت . احساس می کنم یه اس ام اسی که سالها دلیوری شده بوده تازه جوابش به دستم رسیده . می دونستم . اما دلم می خواست بازم بشنوم . ( با با لنگ دراز نوجوونی های ما )می گم کارت دعوت عروسی منو بهشون دادین؟می گه : آره ولی حالش خوش نبود / می دونم .می دونستم نمیاد . فقط دلم می خواست برام دعا کنه با یه آرزوی خوب . با اون دل بزرگ و مهربونش /.
۴۴ ـ بهشت زهرا . بستگان قیصر امین پور شناسنامه ایشان را به اتاق کامپیوتر تحویل دهید .
۴۵ـ بغض و سر گشتگی . هی فکر می کنم اگه ببرنش دزفول ؟ من و حسن ۵۰۰ تا صلوات نذر می کنیم .
۴۶ ـ لا اله الا الله ...محمد است رسول الله ...لا اله الا الله ...
۴۷ ـ می خوان نماز میت بخونن . نمی دونم از مهربونی خداس یا معرفت قیصر یا جسارت مهناز یا هر سه که یهو میبینم من و مهناز بالای سر قیصر نشستیم. ضجه می زنیم و امکان نوازشش رو داریم . اول با تردید . بعد به جای همه ی کسانی که نتونستن ...راهشون دور بود ...دست روی شونه ی مهربونش می ذارم . داد می زنم : ای وای!!!!!!!!!! جانم....قیصرم....یهو می بینم فقط منم و مانا و یه دختر چادری با آیه و خانوم قیصر و قیصر ( پیچیده در کفن پوشیده در ترمه) چه لحظاتی ...چه لحظاتی...خانوم اشراقی اشکریزان در حالی که قرآن و آخرین کتاب قیصر تو دستشون بود دست روی سینه ی خاموش قیصر گذاشتن و با دست دیگه ترمه رو کنار زدن و از روی کفن صورت نازنین شاعرمون رو نوازش کردن و باهاش حرف زدن .برای آخرین بار دست روی شونه ی شاعر گذاشتم و گفتم : خداحافظ استاد ! آروم شدم . جگرم از جلز و ولز ایستاد . جمعیت داشت رو سرمون آوار میشد که جامون رو به اونها سپردیم .
۴۸ ـ نماز خوندیم . و باز هم : لا اله الا الله ...محمد است رسول الله ...لا اله الا الله ...
۴۸ ـ به سوی قطعه هنر مندان . خدا حافظی با حسن حسینی و دیگر خفتگان خاک .
۴۸ ـ پدر قیصر نگران میشن . آخه تو قطعه هنرمندان هم یه جا برای قیصر آماده کردن . متوقفمون می کنن .
۴۸ ـ از همه می خوان که برای صرف ناهار به فرهنگسرای بهمن برن . و خودشون می مونن برای مذاکره . خانوم اشراقی یک روز وقت می خوان برای این که شاید وصیت نامه ای از قیصر پیدا بشه . و ما فکر می کنیم که قیصر با اون دل مهربون مگه می تونسته تصمیمی به این دشواری گرفته باشه .
۴۸ ـ وقت برگشتن فریدون هم سوار ماشین حسن میشه . او هم بابا لنگ دراز نو جوونی های ما بوده . او هم عزیزه و دیدارش تسکین دهنده .
۴۸ ـ تا این لحظه هنوز معلوم نیست که کجای این خاک قیصر رو در آغوش خواهد گرفت .
۴۸ ـ چهل و هشت ساله بود که رفت پیر ما ...مراد ما ...
...............................................................................
پ.ن:دارن می برنش دزفول...خدایا ! چرا این همه دور از دست ؟چرا ؟