این روزها
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸  
کلمات کلیدی:
 
p.o.v
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧  

عقاب نیست

                کبوتر است

        که این همه  بال بال

                        این همه بال می زند .

عقاب نیست.

چقدر تفاوت هست

در p.o.v کبوتری

                 با عقابی .

در p.o.v عقابی آرام

و کبو تری که بال

                 بال بال می زند .


کلمات کلیدی:
 
؟
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧  

کوه آفریده ای مرا

نامم الوند ، آلپ ، اورست ، بیستون ، حرا ...

...

و روزی

 فرهادی...با تیشه ای ...دلم را ...

باستانی شد خدایا !

فرهاد پیامبر تو بود آیا ؟

 


کلمات کلیدی:
 
یه شعر قدیمی
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧  

جاده ها به شب آلوده اند

فانوس چشم های ماست

                  که بر دقیقه های عجول می تابد

و ثانیه ها

        در صمیمیت دو دست تنها

                    شهاب می شوند و می گریزند

تو

در دستهای من

              بوسه می کاری

و فکر نمی کنی

در فرداهای بی ابر و باران

تکلیف این همه دانه های سرگردان

                                  چه خواهد شد

 

جاده ها به شب آلوده اند.


کلمات کلیدی:
 
از دیروز با تو که فردایی
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧  
بالاخره روزی می فهمی مادر یعنی چه ؟ حتی شاید بهتر از من هم بفهمی . چون من هرچه تلاش کنم فوقش معنی پدر را بفهمم و مادر را فقط باید از دور احساس کنم . به من قول بده اگر روزی نویسنده یا شاعر شدی و توانستی مادری را بفهمی و توصیف کنی آن را برای من هم - اگر زنده بودم - و برای دیگران معنی کن ! شاید برای همین بود که آن روز که به بیمارستان آمدم و تو و مادرت در یک اتاق خلوت با هم پچ پچ می کردید و من غافلگیرتان کردم و نور پنجره بر صورت تو و مادرت افتاده بود و درست شبیه تابلوهای مریم و مسیح شده بودید و در یک کادر مثلثی کاملا جا گرفته بودید ‌‌، من ، بعد از این که پیشانی پوسته پوسته و قرمز تو را بوسیدم ، خم شدم و دست مادرت را هم بوسیدم ، چون تازه به مقام مادری نائل شده بود و داشت همکار خدا می شد و پرتویی از صفت رب را منعکس می کرد . جلوه ای از اسم خدا بود . من بر آن پرتو که روی دستش و بر گریبانش افتاده بود بوسه زدم ، می فهمی دخترم ؟ چه قدر خوب است که می توانم بگویم دخترم ! این یعنی احساس پدر بودن ! این احساس را هم تو به من داده ای ، اگر تو نبودی من هم به پدری نمی رسیدم . راستی راستی تو از همین حالا آن قدر قدرت داری که به دیگران مقام اعطا می کنی ! تو خیلی قدرت ها داری که خودت هم از آنها بی خبری ، تو می توانی آیینه ای باشی که من موهای کودکی ام را در تو شانه بزنم ، گریه های کودکی خودم را در شب های دور بشنوم . خودم را از فاصله ی سی و پنج سال پیش ببینم . کودکی خودرو و بی تشریفات خودم را تجربه کنم . تو حتی می توانی من من را به من بشناسانی ، و انسان را که چه قدر ضعیف خلق می شود . تو این قدرت را داری که ضعف انسان را نمایش دهی یعنی یک آیه ی خدا را تفسیر کنی ، آیه ی قدرت خدا را ، تو می توانی غبار عادت را از چشم های من بروبی ، گفتم بروبی ! مثل این که از همین حالا خانه داری و جارو کردن را شروع کرده ای . تو حیرت فراموش شده ی مرا به من باز می گردانی ، چه طور این همه زندگی در دو وجب خلاصه شده است ، عروسکی که مرا می شناسد ، تکرار مونث من ! نامه های پیش از میلاد -نامه های پیش از شناسنامه - نامه های پیش از تو- زندگی پیش از میلاد -زندگی بدون شناسنامه- زندگی در خواب - نامه را برای کسی می نویسند که بتواند بخواند و جواب بدهد . ولی من تا موقعی که نمی توانی جواب بدهی برایت می نویسم . بعدا می توانم حرف هایم را برایت بگویم . نیازی به نامه نوشتن نیست . اما اگر این حرفها را حالا برایت نگویم از دست می روند آنها را در صندوق دفترم پس انداز می کنم برای روزی که خودت بتوانی آنها را باز کنی و بخوانی ، شاید روزی هم که تو بتوانی جواب بدهی من نباشم . تو هم اگر حرفی داشتی حتما بنویس و مطمئن باش که من آنها را از زیر خاک می خوانم . آن وقت تو هر چه دلت خواست بنویس چون مطمئن هستی که من نمی توانم جواب بدهم . این به آن در ! البته این دنیایی است که من می بینم و نمی خواهم دنیای خودم را به چشم های قشنگ تو تحمیل کنم . تو هم حق داری دنیا را آن جور که خودت می خواهی تجربه کنی . اگر خواستی می توانی به تجربه های من هم بیندیشی . شاید بعضی از آنها به دردی بخورند اگر چه درمان نباشند ولی دردی در آنها هست . از درد آب خورده اند . همان طور که من با تو در تاریخ پیش از میلادت حرف زده ام ، تو هم می توانی با من در زندگی پس از وفات حرف بزنی !من از دیروز با تو که فردایی حرف می زنم . از دیروز تو با تو در هر فردایی که این ها را می شنوی یعنی می خوانی . فردایی که امروز توست. می بینی که هیچ کدام از این ها معلوم نیست و تو می توانی انتخاب کنی که این فردا کدام امروز تو باشد ... قیصر امین پور
کلمات کلیدی:
 
یک سال گذشت ...بی تو اما به چه حالی...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧  
روحت شاد استاد امین پور . جات خیلی توی دنیا خالیه . با هیچی هم پر نمی شه .
کلمات کلیدی:
 
درد
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧  

این

همه ی صدایی ست که من دارم

کوتاهی اش را

نشنیده بگیر


کلمات کلیدی:
 
در شهر
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  

بپا

باران که می بارد

چالاب های شهر
                   

                     پاچه می گیرند !


کلمات کلیدی:
 
قصه ی بهار
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧  

باز هم

آمده با گاری خود این طرف

باد به هر سو دوید

گفت که :<< او آمده با دست پر

آی! بیایید زود

توی صف! >>

گاری سبز بهار

رنگ داشت ...

عطر داشت...

و هواش پاک بود

         *

آسمان

تا که خبر را شنید

روسری ابری خود را

به سر انداخت شاد

با هیجان و شعف

رفت

و در اول صف جا گرفت .

بعد هم

چند پرنده خرید

توی دل لانه ها پخش کرد

روستا

با همه ی باغچه های قد و نیم قد خود

شاد شاد

پشت سر آسمان

ایستاد

چند جین

دامن رنگی خرید

یک سبد

گیره سر گل گلی

چند متر

پارچه از جنس برگ

خاک ولی مثل تمام ننه ها خسته بود

رفت و برای خودش

شیشه ی عطری گرفت

بوش کرد

شد جوان

رود کسی بود که آخر رسید

خنده کنان ، بی قرار

فکر کرد

نقشه ی خوبی کشید

عکس گرفت از بهار !


کلمات کلیدی:
 
داستان آن شعر
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦  
با تنفس صبح بود که فهمیدم چطور ریه های روح از هوای کلمات سرشار می شود . شعر های تنفس صبح را دوست داشتم . شاعرش آشنا بود . سردبیر مجله ی محبوبم سروش نوجوان ، استادم قیصر امین پور .

         قیصر امین پور را اما بیشتر از شعرهای تنفس صبح دوست داشتم . قیصر امین پور پیش از آن که شاعر باشد خود شعر بود . به جان می نشست . تو از خواندنش مگر سیر می شدی؟

         او به مهربانی می آمد . هنگامی که در دفتر مجله می نشست و با لبخندی ابدی معلمی می کرد . برای تو ، برای هر نوجوان دیگری مثل تو .

         او به مهربانی می آمد . لبخند ابدی اش مهربانی را زیبا می کرد . موهای بلند خاکستری اش مهربانی را پدر می کرد . پدر بود . می نشست پای حرفهایت ، نوشته هایت و درد دل هایت . خوب گوش می کرد . حرف که می زد تو سراپا گوش می شدی . اصلا تو آمده بودی که برای چند ساعت فرزندش باشی ، آمده بودی که او پدرانه برایت حرف بزند . شعر هایت را بخوانی ، شعر هایش را بخواند .

        و اگر شعر هایت را از قبل نوشته بودی و آورده بودی یا اگر شعر هایت توی دفتر بود با مداد برایشان حاشیه می نوشت یا علامت می زد .

        کاش همه ی شعر هایت را توی دفتر مجله روی یک کاغذ پاره می نوشتی تا دست خط زیبایش با خودکار روی آن کاغذ ثبت شود تا باد نمناک زمان نتوند آن را کمرنگ کند .

        قیصر پدرم بود . من آیه اش شدم . آیه ثانی* نام دومم بود .

       حالا که رفته ، توی گریه های ناتمامم از خدا تشکر می کنم که نوجوانی ام را با حضور او تابناک کرد . نوجوانی ما را : شادی صدر ، سید محمد سادات اخوی ، شاهین رهنما ، نعیمه دوستدار ، حدیث لزر غلامی ، مهناز محمدی ،سید احمد میرزاده،آتوسا صالحی، مژگان کلهر،...،...،...

       از خدا تشکر می کنم که شاگرد کم حرف قیصر بودم . زیر این باران های پاییزی راه می روم و به نوجوانی خودم بر می گردم . توی قلبم یک ریز برف می بارد . یاد آن روز می افتم که آن سوال را برای کیهان بچه ها فرستادم .

       تو ی کیهان بچه ها یک صفحه ی جدید باز شد . قرار بود نوجوانان هر سوالی از هر هنرمندی دارند برای مجله بفرستند و مسوول صفحه جواب سوال را گرفته و در صفحه چاپ کند . من دلم می خواست همه جا حرف از قیصر امین پور باشد ، توی کیهان بچه ها هم . پس به عنوان اولین کسی که برای آن صفحه نامه نوشت دست به کار شدم و نوشتم : لطفا از آقای قیصر امین پور بپرسید چگونه شعر می گویند ؟ اما ...چرا جواب سوالم توی کیهان بچه ها چاپ نمی شد ؟

      اسفند ماه همان سال عیدی خوبی از او گرفتم . گفتند : جواب سوالت را توی شماره ی فروردین ماه سروش نوجوان بخوان . وقتی شماره فروردین ماه را گرفتم سه بار مجله را ورق زدم اما پیدایش نکردم . پس کو ؟ پس چرا نیست ؟ شوهر خواهرم مجله را از من گرفت ، با آرامش ورق زد ، شعر قیصر را برایم پیدا کرد . روی پلک هایم ستاره باران شد . چند بار تند و تند باز و بسته شان کردم همه تن چشم شدم

ای که یک روز پرسیده بودی

لحظه ی شعر گفتن چگونه ست

گفتمت مثل لبخند گل ها

حس گل در شکفتن چگونه ست ؟

 

باز من گفته بودم برایت

باز از من تو پرسیده بودی

گفتمت مثل غم مثل گریه

تو از این حرف خندیده بودی...

 

لحظه ی شعر گفتن برایم

راستش را بخواهی عجیب است

مثل از شاخه افتادن سیب

ساده و سر به زیر و نجیب است

 

من که غیر از دلی ساده و صاف

در جهان هیچ چیزی ندارم

مثل آیینه گاهی دلم را

رو به روی شما می گذارم

 

دست های پر از خالی ام را

پیش روی همه می تکانم

چکه چکه تمام دلم را

در دل بچه ها می چکانم !

    

      یادم نیست آن شعر را با آن یادداشت کوتاهی ** که کنارش نوشته شده بود چند بار ...چند صد بار خواندم . توی ذهنم پر از کلمه بود . نوشتم :

 

ای که شعری چو خورشید تابان

هدیه دادی به ما در بهاران

خواندم و خواندم و باز خواندم

در دلم باز بارید باران

 

« از تو یک روز پرسیده بودم

لحظه ی شعر گفتن چگونه ست

گفته بودی چو لبخند گل ها

حس گل در شکفتن چگونه ست »

 

حس گل در شکفتن برایم

آشنا و غریب و است و زیبا

بارها خوانده ام شعری و بعد

در دلم دیده ام غنچه ها را

 

در دل مهربان تو هر بار

نقشی از لاله و گل بروید

در دل بچه ها هم هماندم

باغی از یاس و سنبل بروید

 

« چکه چکه تمام دلت را

در دل بچه ها  می چکانی»

دست هایت پر از غنچه و گل

مهربانا مگر باغبانی ؟

 

      نوشته ام را توی پاکت گذاشتم و روزی از روزهای بهار به دفتر سروش نوجوان رفتم . آقای امین پور نبودند . شعر را به آقای ملکی ذاذم تا به ایشان بدهند . چند ماه بعد شعرم در مجله چاپ شد . شعر ایشان هم توی کیهان بچه ها چاپ شد .

     حالا که رفته من مانده ام و این نای بغض آلود و این روزگار بی پدر .

آیه ثانی نام مستعار من در مجله باران

** یادداشت آقای امین پور این بود :

      بعضی از دوستان نوجوان پرسیده بودند که چگونه شعر می گویم . از جمله آقای صحرایی نژاد و خانوم نوروزی که سوالش در کیهان بچه ها چاپ شده بود . من هم دیدم هر جوابی بدهم باز هم جای چند و چون دارد و بهترین تعریف شعر خود شعر است .

 

 


کلمات کلیدی:
 
ياد باد
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦  

ای که با بالهای شکسته

عاقبت پر کشیدی و رفتی

لحظه ی پر کشیدن چگونه ست؟

رفتی این بار اما نگفتی

 

مثل احساس گل در شکفتن؟

نیمه شب بی صدا زیر مهتاب ؟

بعد عمری نوشتن ...سرودن

بستن آخرین برگ بی تاب؟

 

باز می پرسم از روح پاکت :

مثل از شاخه افتادن سیب؟

مثل پرواز تا بیکران ها؟

مثل انکار غم ؟ مثل تکذیب؟

 

لحظه ی پر کشیدن چگونه ست؟

مثل آزادی یک کبوتر؟

ساده و مهربان و صمیمی

مثل مجموعه ی شعر قیصر؟

 

مثل آییینه های شکسته ست

خاطراتی که نقش تو دارد

قطره قطره تمام دل ما

سر به صحرای غم می گذارد


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦  

گفت : مردن چقدر حوصله می خواهد

.................................................

حوصله ی مرگ تو اما

                         در جان ما نبود

رفتی و جا گذاشتی

برای ما :

چندین هزار خاطره

چندین هزار پنجره

یک بغض بی امان

                   یک سینه ی کبود  

با مویه های خیس

                    با رود...رود...رود...

تو

عاقبت برای مردن هم

 حوصله کردی

                  و ناگهان چه زود...


کلمات کلیدی:
 
آقای شعر
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦  

نارنج و ترنج شعر یعنی : قیصر

دردانه و گنج شعر یعنی: قیصر

هم حاشیه هم متن ...فراتر از آن

هر چین و شکنج شعر یعنی: قیصر


کلمات کلیدی:
 
نهم آبان هزار و سيصد و هشتاد و شش خورشيدی
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦  

بيا بر شانه ی هم سر گذاريم        

۱ـ  اولین بار بود که داغ یه عزیز دلم رو به آتیش کشید . خیلی سخته . میسوزونه این داغ چه سوزوندنی .

۲- دیروز نه صبحونه ....نه ناهار ...فقط گریه و جیغ و شیون ...بعد هم تهوع و سرگیجه و سردرد .

۳ـ مهناز زنگ زد و باز هم گریه...گریه...

۴ـ محمد گیر داد که منو ببره بهم سرم بزنن...

۵‌ـ مانا رسید و ۳ تا آمپول بهم تزریق کرد . از آمپول و سرم متنفرم .ولی برای این که سر پا باشم و بتونم باهاش برم قبول کردم .

۶ـ ههناز وسط گریه می خندید ...یاد نوجوونیهامون می افتاد

۷ اس ام اس تسلیت ساده ی  داداش ۱۷ سالم به دلم نشست.

۸ ـنیم ساعت بعد از تزریق حالم خوب شد و دوباره گریه ...شخم زدن خاطرات ...حسرت...حسرت...حسرت...

۹ ـ حسن و خانومشون اومدن و رفتیم خونه ی قیصر. تو راه مینا اس ام اس تسلیت فرستاد.

۱۰ـدم در بیوک و فریدون  رو دیدیم

۱۱ ـ تو خونه همه چشمشون به صفحه ی تلویزیون بود که داشت قیصر نشون می داد .

۱۲ ـ تو اینترنت خونده بودم پدر قیصر گفته که اونو صد در صد تو دزفول دفن می کنن

۱۳ ـ توی اینترنت خونده بودم که خانوم راکعی و بقیه گفتن تلاش می کنن که اون تو تهران و در قطعه هنرمندان دفن بشه

۱۴ ـ توی خونه شون صدای ساعد رو میشنیدم که داشت سعی می کرد پدر قیصر رو متقاعد کنه اما نمی شد

۱۵ ـ آیه رو دیدم که چه بزرگ شده بود ـ ۱۳ ساله ـ و چه خون گرم و با محبت بود .(آخرین باری که دیده بودمش ۵ سالش بود. تو بیمارستان. بعد از اون تصادف شوم )

۱۶ ـ خانوم قیصر چه صبور و چه عزیز و چه مسلط به امور بود

۱۷ ـ آقای چاووشی سعی میکرد پدر قیصر رو متقاعد کنه که قیصر فقط برای فامیل نیست.برای همه ی اهل ادبه ...که فامیل نهایتن تا ۵۰ سال دیگه زنده اس...اما پدر قیصر متقاعد نمی شد

۱۸ ـ بعضیا برام آشنا بودن مثل طاهره  مثل شادی .  مثل فریبا . مثل افشین . مثل مهرداد ...حسین...ساعد...سهیل...وحید...خواهر و برادر قیصر رو هم تشخیص دادیم .

۱۹ ـ خانوم راکعی و آقای عبدالملکیان هم نتونستن پدر قیصر رو راضی کنن...که اون هم البته پدر بود...وجوابگوی اهل قبیله ش

۲۰ ـ و قیصر چه پدر خانوم نازنینی داره . حجه الاسلام اشراقی

۲۱ ـ من و مهناز داشتیم بال بال می زدیم برای سرک کشیدن تو اتاق قیصر و گرفتن یه عکس ...اما نشد.با این که درش باز بود . حتی یه نیم نگاه هم نشد .

۲۲ ـ و باز هم پدر قیصر متقاعد نشد .

۲۳ ـ شام دادن و ما نموندیم .

۲۴ - به ساعد گفتم تو رو خدا متقاعدشون کنین .گفت ما تلاش می کنیم شما هم دعا کنین

۲۵ ـ من رفتم وسایلم رو برداشتم و رفتم خونه ی مهناز که صبح به اتفاق زهرا بریم خانه ی شاعران و خداحافظی با قیصر

۲۶ ـ شب قبل از خواب... هی حرف زدیم و گریه کردیم . خاک می ریزن رو اون چشما...رو اون نازنین ترین ... 

۲۷ ـ قبل از خواب دعا کردم : خدایا قیصر توی عالم خواب پدرشون رو متقاعد کنه .

۲۸ ـ تا صبح ۱۰ بار بیدار شدم و هربار تا بیدار میشدم متوجه می شدم دارم به قیصر فکر می کنم و دلم داره مچاله میشه .  

۲۹ ـ بعد از صبحونه ی سرپایی یه مسکن و یه تقویتی خوردیم و رفتیم

۳۰ ـ خانه ی شاعران شلوغ و سیاه  بود .

۳۱ ـ بعضی از بچه های ر.ا.د.ی.و هم بودن . مثلا فرزاد و افشین و دو تا حسین

۳۲ ـ آرزو هم خودش رو رسوند

۳۴ ـ همه جا عکس و شعر قیصر

۳۵ـ خاتمی عزیز هم اومده بود اما سخنرانی نکرد که اون همیشه با شعور بوده و هست

۳۶ ـ دیگه حالمون از پر حرفی های محمودی گرفته بود .

۳۷ ـ هم سراج ...هم افتخاری ...با بغض به پایان ترانه هاشون رسیدن

۳۸ ـ ما و افتخاری نیلوفرانه رو با هم خوندیم و با هم گریه کردیم .

۳۹ ـ لا اله الا الله ...محمد است رسول الله ...لا اله الا الله ....

۴۰ ـ دانشگاه و فقط یه دور تو دانشکده ادبیات و همراهی دانشوجوها تا بهشت زهرا ... لا اله الا الله ...محمد است رسول الله ... لا اله الا الله ...

۴۱ـ زهرا رفت سر کار . منو مهناز و حسن به سوی بهشت زهرا

۴۲ ـ خبر می دن : هنوز متقاعد نشدن . می ریم که شاعر رو غسل بدن .

۴۳ ـ من از حسن می پرسم : سلامای منو به قیصر می رسوندین ؟ میگه : آره . خدا شاهده . شما رو خیلی دوست داشت . احساس می کنم یه اس ام اسی که سالها دلیوری شده بوده تازه جوابش به دستم رسیده . می دونستم . اما دلم می خواست بازم بشنوم . ( با با لنگ دراز نوجوونی های ما )می گم کارت  دعوت عروسی منو بهشون دادین؟می گه : آره ولی حالش خوش نبود / می دونم .می دونستم نمیاد . فقط دلم می خواست برام دعا کنه با یه آرزوی خوب . با اون دل بزرگ و مهربونش /.

۴۴ ـ بهشت زهرا . بستگان قیصر امین پور شناسنامه ایشان را به اتاق کامپیوتر تحویل دهید .

۴۵ـ بغض و سر گشتگی . هی فکر می کنم اگه ببرنش دزفول ؟ من و حسن ۵۰۰ تا صلوات نذر می کنیم .

۴۶ ـ لا اله الا الله ...محمد است رسول الله ...لا اله الا الله ...

۴۷ ـ می خوان نماز میت بخونن . نمی دونم از مهربونی خداس یا معرفت قیصر یا جسارت مهناز یا هر سه که یهو میبینم  من و مهناز بالای سر قیصر نشستیم. ضجه می زنیم و امکان نوازشش رو داریم . اول با تردید . بعد به جای همه ی کسانی که نتونستن ...راهشون دور بود ...دست روی شونه ی مهربونش می ذارم . داد می زنم : ای وای!!!!!!!!!! جانم....قیصرم....یهو می بینم فقط منم و مانا و یه دختر چادری با آیه و خانوم قیصر و قیصر ( پیچیده در کفن پوشیده در  ترمه) چه  لحظاتی ...چه لحظاتی...خانوم اشراقی اشکریزان در حالی که قرآن و آخرین کتاب قیصر تو دستشون بود دست روی سینه ی خاموش قیصر گذاشتن و با دست دیگه ترمه رو کنار زدن و از روی کفن صورت نازنین شاعرمون رو نوازش کردن و باهاش حرف زدن .برای آخرین بار دست روی شونه ی شاعر گذاشتم و گفتم : خداحافظ استاد !  آروم شدم . جگرم از جلز و ولز ایستاد . جمعیت داشت رو سرمون آوار میشد که جامون رو به اونها سپردیم .

۴۸ ـ نماز خوندیم . و باز هم : لا اله الا الله ...محمد است رسول الله ...لا اله الا الله ...

۴۸ ـ به سوی قطعه هنر مندان . خدا حافظی با حسن حسینی و دیگر خفتگان خاک .

۴۸ ـ پدر قیصر نگران میشن . آخه تو قطعه هنرمندان هم یه جا برای قیصر آماده کردن . متوقفمون می کنن .

۴۸ ـ از همه می خوان که برای صرف ناهار به فرهنگسرای بهمن برن . و خودشون می مونن برای مذاکره . خانوم اشراقی یک روز وقت می خوان برای این که شاید وصیت نامه ای از قیصر پیدا بشه . و ما فکر می کنیم که قیصر با اون دل مهربون مگه می تونسته تصمیمی به این دشواری گرفته باشه .

۴۸ ـ وقت برگشتن فریدون هم سوار ماشین حسن میشه . او هم بابا لنگ دراز نو جوونی های ما بوده . او هم عزیزه و دیدارش تسکین دهنده .

۴۸ ـ تا این لحظه هنوز معلوم نیست که کجای این خاک قیصر رو در آغوش خواهد گرفت .

۴۸ ـ چهل و هشت ساله بود که رفت پیر ما ...مراد ما ...

...............................................................................

پ.ن:دارن می برنش دزفول...خدایا ! چرا این همه دور از دست ؟چرا ؟


کلمات کلیدی:
 
چه چاره ؟
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦  

ستاره بی خواب شده بود

دلش گوسفند می خواست

                                 تا

                                 بشمرد

همه ی گوسفند ها

                           خواب بودند !


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦  

گاهی تو .

فقط تو ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦  

راه می روم

و از شانه هایم پر می ریزد

...

دیگر آسمانی نیستم!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦  

این همه عجله

برای چه؟

من که رسما زنده ام.

و زندگی خرج دارد

 آنقدر که تو نداری!

خیابان های خیس

مثل آسفالت های پاریس

گوش همه پر است

 مثل برگه جریمه های پلیس

                                بی خاصیت

هی ! تو می توانی

                      گوش کن

این حرف ها از گوش تو سنگین ترند

از ترافیک های خیابان های خیس هم

دو و نیم میلیون دلار؟

از گناهان ریز و درشتی که من

در بانک صادرات و

واردات خودم ریخته ام ...

من  برای خودم قصه می گویم؟

              

                 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥  
بعید می دانم
                     به عید
                                 به میدانم
        میدان کوچکی که هیچ هم
به رسم میدان
        گرد نیست
                        برسم
بعید می دانم به عید...




















کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥  

حرف های من

سعی می کنند

                    از تپه ی شعور تو بالا بروند

اما...

      شعور تو یخ بسته!

حرف های من

                   هی لیز می خورند.


کلمات کلیدی: